جامعه شناسی هنر و ادبیات
نگاهي به كاراكترها و ساختار روايت در گشت ارشاد گشت ارشاد آخرين ساخته سعيد سهيلي فارغ از حواشي پيرامونش اثري است در ژانر اجتماعي و اصولا ساختن فيلم اجتماعي هميشه چالش برانگيز است. حال اگر داستان فيلم و كاراكترهايش در وادي تابوهاي اجتماعي نيز باشند مشكل صد چندان مي شود. ساختار روايت گشت ارشاد را بايد به دو نيمه تقسيم كرد. فيلم با لحني كميك و مبتني بر شوخي هاي كلامي و بداهه گويي هاي هميشگي حميد فرخ نژاد و نگاههاي كاريكاتوريزه شده و بازي اغراق آميز پولاد كيميايي شروع مي شود و ناگهان از نيمه فيلم زبان آن گزنده و انتقادي مي شود و سكانس نهايي به خون و خون ريزي مي كشد و فيلم عملا در فضايي شبيه فيلمهاي كيميايي به پايان مي رسد. فصل فراواقعي انتهاي فيلم هم كه كم و بيش جاي بحث باقي نمي گذارد و مثل گوشتي اضافه به فيلم وصل شده است. در فاز طنز اتفاقا خنده دار ترين سكانس آن بار كميك غير كلامي دارد. جايي كه دو شخصيت اصلي فيلم با زير شلواري هاي با پرچم امريكا و انگليس از ماشين پياده مي شوند. گشت ارشاد داستان آدمهايي است كه در تقابل نافرجام اهداف و وسايل اجتماعي الگوي طغيان را برمي گزينند و به طبع به نابودي مي رسند. نمي خواهم از واژه فيلم فارسي استفاده كنم اما خود سهيلي مخاطب را به يكي از ضعيف ترين آثارش( چهارچنگولي ) ارجاع مي دهد و دست آخر سيماي بهروز وثوقي به تابلوي كائنات عطا نصب مي گردد و باقي قضايا. اگر از كنار تابلوي كائنات و به طنز كشيدن عرفانهاي نوظهور در فيلم بگذريم اراده معطوف به قدرت نيچه و كاراكتر ميرطاهر مظلومي و اشاره اش به جناب نيچه با توجه به تلاش قهرمانان( و شايد ضد قهرمانان) قصه براي رسيدن به قدرت مشروع از طريق دست يافتن به موقعيت ضابط قضايي خوب در اثر جا افتاده است. پس درام فلسفه دارد اما منطقش مي لنگد. از تحول ناگهاني كاراكترها گرفته و رنگ زدن ماشين تا نحوه ارتباط حاجي با زن جوان و تاثيري كه مي پذيرد و اينكه چطور ماشيني با آن مشخصات به همين راحتي و بي هيچ گونه شك برانگيختني در سطح شهر تردد مي كند. شخصيت پردازي گشت ارشاد جز در مورد كاراكتر ساعد سهيلي كه وي بسيار فراتر از انتظار اين نقش را از آب در آورده است و نوجوان كم توان ذهني فيلم ، در باقي موارد در سطح مي ماند و به دليل تعريف نصفه و نيمه اي كه از شخصيت ها مي شود و كنش ها و تحولات عموما روبنايي آنها، ارتباط عميقي با مخاطب ايجاد نمي كند. از شخصيت لات مسلك متشرع مآب حاج عباس كه عاشق بلند كردن علم در ايم محرم است و فيلم هاي سخيف و رقص و آواز نگاه مي كند تا نوجواني كه ريشه در سرخوردگي هاي اجتماعي دارد تا عطا كه زنش را طلاق داده و حالا دو تا دوتا سكه مي پردازد و بي هيچ دليل زيباشناسانه اي سكانسهاي مربوط به پرداخت قسطي مهريه اش بخشي از فضاي فيلم را اشغال مي كنند ( مقايسه اش كنيد با ايجازي كه فيلم در سكانس مربوط كه دزديدن اسلحه توسط پسر جوان كه تنها با زومي به جا بر روي لباس مامور انتظامي تصوير مي شود و آمادگي ذهني مخاطب براي واقعي بودن اسلحه اش در پايان فيلم دارد) تا مرد شيطان صفت آدمكش پولشويي كه زن جواني را فريب داده و حامله اش كرده است. فيلم به معضلات اجتماعي مي پردازد. از فقر گرفته تا اعتياد و رواط دختر و پسر و حتا موسيقي زير زميني و ... اما عملا در اين قضيه نيز نخ نما مي نمايد. كافي است به كاراكتر معتاد فيلم و سكنات و وجناتش و به استفاده وي از طنز كلامي دقت كنيد و شوخي هايي كه پيش از اين در سامانه پيام كوتاه احتمالا با آنها مواجه شده ايد! انبوه شعارها هم كه كم و بيش در هر كدام از مسائل طرح شده رخ مي نماياند. قهرماناني كه رو به دوربين به بيان مسائل اجتماعي پرداخته و مانيفست مي دهند. از شعارهاي اشراف ستيزانه شخصيت هاي اصلي گرفته تا شعارهاي دردمندانه كاراكتر زن جوان و حتي حرفهاي بيانيه گونه گروه موسيقي زير زميني. خلاصه اينكه روايت در گشت ارشاد شروع مي شود شاخ و بال اضافه پيدا مي كند و دست آخر هرز مي رود و انگار دستي تلاش مي كند آب رفته درام را به جوي برگرداند. شايد باز هم بايد حوا گونه فريب خورد. از آدمهايي كه راوي اند! به قول كاراكتر زن فيلم از زمان آدم و حوا داستان همين بوده. مردها مخ زده اند و زنها گول خورده اند! (1) ما جوگير مي شويم. -«نه اينو ننويس. بار منفي داره. بگو هيجان زده مي شويم»... و من شروع مي كنم به نوشتن يادداشتي درباره اتفاقات اخيري كه در حاشيه سينماي ما رخ مي دهد. _«مي خواي از پشت صحنه سينما بگي و حرفايي كه اين روزا نقل محافله؟». سرم را متفرعنانه تكان مي دهم و جواب منفي ام از زاويه تكانه هاي سرم به سمتش سرازير مي شود. ميخواهم از آدمهايي بنويسم كه فيلمي را نديده پيرامونش حاشيه مي سازند و گاه خواستار تحريم مي شوند و گاه پرده مي درند. حالا كه چند سال از حواشي مارمولك مي گذرد انصافا ساخته تبريزي توهين به جايگاه روحانيت بود؟ اين كه فردي اوباش خود را در لباس روحانيت پنهان مي سازد و تنها همين لباس كافيست تا در آن منطقه دور افتاده آن همه اتفاقت مثبت بيفتد واقعا توهين است؟ اتفاقات تكراري اي كه پيرامون آخرين ساخته سعيد سهيلي نيز افتاد از همين جنس اند. تابوي نيروي انتظامي شكسته شده واقعا؟ حالا اگر عده اي با ظاهري آراسته از عنوان نيروي انتظامي سوء استفاده مي كنند اسمش تابوشكني است؟ نشر اكاذيب است؟ ترويج فساد است؟ _«انگار حق با توئه واقعا نيست». آينه را بر مي گردانم. از نيمه تاييدگرم خوشم نمي آيد. (2) نوستالژي دردي است در ناحيه قوزك پا كه وقتي 180 درجه مي چرخي به غدد اشكي ات فشار مي آورد و باعث زوق زوق كردن حفره اي عميق در سمت چپ سينه مي شود. -«تعريف معريفو بي خيال شو؛ از فيلمايي كه ديدي بگو». نگاهي به كيف دي وي دي مي اندازم و كيف مي كنم از اينكه دارم تعدادي از فيلمهاي دهه هاي اخير سينمايمان را مرور مي كنم. رخشان بني اعتماد با زير پوست شهرش بي نظير است. زن هاي قصه اش را كه درد دارند دوست دارم. جسارت مولف اثر را مي پسندم. داستان زير پوستم نشسته است. شايد براي آدم برفي ها يادداشتي با عنوان زنان زير پوست شهر بنويسم. كيميايي هرگز فيلمساز محبوبم نبوده. خيلي از فيلمهايش را البته با اشتياق ديده ام و در جرم آشفته اش هم شريك شده ام حتا. اما سربازهاي جمعه اش به دلم نشست. فضاي فيلمش به ترديدم انداخت كه نكند اسم كارگردان را اشتباه خوانده ام. اما دست آخر پاي رفاقت به وسط مي آيد و خون و خون بازي. خيالم جمع مي شود. دارم ذهنم را خط كشي مي كنم براي كاغذ بي خط. ديدمش مي آيم برايت تعريف مي كنم. -« به شدت منتظرتم پس» به آينه لبخند مي زنم. نيمه نوستالژي بازم را دوست دارم. اشک گاهی مثل باران می شود بیا یک بار دیگر از کنارم بیسروصدا بگذر. من سی و چند بهار را پشت
سر گذاشتهام. این هم رویش. بیخیال سررسید تازهای که برق میزند. با جلد چرمی
قهوهای… یاد آخرین قهوه دو نفرهمان توی کافیشاپ با بارانی قهوهای که تنت بود و
بارانی که میبارید و دستان اضطرابم توی دستانت میلرزید. من هنوز بیست سالم است… زمستان تیزی میکشید. تو تیزی میکشیدی. بهار توی جیب راست شلوارم
مچاله شده بود. عکسهایت توی گوشیام یخ زده بودند. سیگار آخر را روشن نکرده
کشیدم. اتوبوس نیامد. ایستگاه یخ بست. دختربچهای به صورتش ذغال مالیده است. گوشی
تو خاموش است. توی گوشم خاموشی میپیچد. تار میتنم در تنهایی خود. دارد عید میشود.
شب چهارشنبه است. شهر از انبوه آدمهای تنها دارد آتش میگیرد… میخواهم برای بهار یادداشت بگذارم: « سلام آقا یا خانم بهار. رسیدن بهخیر. از این حوالی رد میشدم گفتم
سلامی به سبزی درخت گلابی خدمت جنابعالی تقدیم کنم. ممنونم که آمدید؛ اما سر سفره
هفت سین بیسینمان کسی به انتظار شما نیست. لطفا بروید سر سفرههایی که بوی
اسکناس نو میدهند… شرمندهی نگاه نصف و نیمهتان هستم.» خیال تاب میخورد توی سرم. قرص اعصاب در سرم نصف میشود. از خود عبور
میکنم در خواب. به جدول میزنم. شکوه میپلاسد روی لبهام. گله نمیکنم. گله
شاید… برنمیگردی. مژههایت برنمیگردند. کفشهای رفتنت به سمت جاکفشی برنمیگردند.
بوی زنانهی کیف چرمی مشکیات برنمیگردد. موهای اتوکشیدهات برنمیگردند. پالتوی
زرشکیات، پیراهن نارنجیات … راستی دوباره بهارنارنجها آمدهاند. سفر طعم پاییز میدهد. خیال بازگشتنت زمستان میشود و دستآخر من میمانم
و بهاری که برهنه لبخند میزند. شبکهی اجتماعی چشمهای عمومیات جایی برای من
ندارند انگار. رمان پیشانیات را خیلیها خواندهاند. سر روی شانهی نوروز بگذار.
سال تازه میشود. وقت داری که باز به دنیا بیایی. وقت داری توی چشمهای خواهش پدر
جمع شوی. وقت داری به ابتدای زمین برگردی. وقت داری هنوز. سی و چند بهار دیگر وقت
داری هنوز… تمام شد. گفته بودم انتهای حرفهایم همیشه باز میماند. گفته بودم
اصلا؟ چشمهايت بهار عربي اند وقتي بيدار مي شوي مرا اما بگذار پاييز پارسي بمانم زير پتوي پلنگي پندار خويش به قطعي ياهو و ناتواني از ارسال ميل به آنجا كه ميلت مي كشد سرت گرم باشد وبا صفحه ای كه برايش مشترك گرامي اي و دسترس ناپذير برايت كلنجار بروي و خبر برسد دوست صميمي ات موفقيتي بزرگ بدست آورده لذت بخش است نيست؟ نشسته ام كنار بخاري گازي و از لبهايم بخار مي دهم بيرون و به تركمنستان مي انديشم و گازي كه زور مي زند. اين سيگار آخر به دلم نشست حسابي. شايد به معده خالي مربوط است نيست؟ دارم كلنجار مي روم كه از كجا بايد به كجا گذار كنم كه امروزم را دوران گذار ناميده اند. كمي سنت توي جيبم سنگيني مي كند و نوار مدرن مغزم سازه هاي بنيادينش به هم ريخته و .. به سرماي زمستان احتمالا مربوط است نيست؟ من علي ام. علي خوشحال است. من خوشحالم. برف مي بارد. برف مي بارم. من او هستم. تو علي اي. آن مرد در برف آمد و از اين حرفها. به درد نوستالژي كودكي نه چندان شيرينم مربوط است. نيست؟ مي روم مي روي مي رود مير... اين گل براي او كه گل است و گله نمي كند و گله گوسفندهايي كه پيش از خواب بايد بشمارد نمي رهاند و تصويرش جايي همين گوشه ها لي لي بازي مي كند. هالي هولي هاليوودي بودي نبودي....اين حرفا به جنون حتما مربوط است نيست؟ دوست نازنينم علي ميرگذار در آزمون دكتراي عمران گرايش سازه قبول شد و روزم را گرم كرد. خوشحالم كه خوشحال است. از گذارش خوشحالم. به دوستي مربوط است. نيست؟ در شب تنهاییم ، ماه تزئینی بود بعد از آن مرغ سحر، مرغ ماشینی بود شد هزاران تکه ، قلب بی کیفیت تازه فهمیدم که ، عشقمان چینی بود خبر كوتاه بود و البته نه چندان عجیب. سعيد سهيلي در جلسه رسانه اي آخرين ساخته اش «گشت ارشاد» رو به اصحاب رسانه گفت كه حوصله تحليل ندارم و فقط به احترام خبرنگاران در اين جلسه حاضر شده ام. اينكه آقاي سهيلي يا معني احترام را نمي داند و يا اينكه احتمالا توان دفاع از آفرينش هنري اش را ندارد و مسائلي از اين دست به كنار. آنچه اينجا بيشتر رخ مي نماياند گفتمان رايجي است كه اصولا خيلي ها در چهارچوب آن به بيان نقطه نظرات خويش مي پردازند. مختصات سينماي آواره ما و جشنواره فيلم فجر و كيفيت آثاري كه در آن به نمايش در مي آيند نيز به دليل عدم حضورم در اين دوره از جشنواره به طور اخص محلي از اعراب ندارد. و اينكه نگارنده اصولا اعتقاد زيادي به نشست هاي پس از نمايش فيلمها در سينماي رسانه ها ندارد و بيشتر آن را در حد ديد و بازديد مي بيند. چرا كه نه زمان كافي و نه حوصله و تحمل وافي وجود دارد كه اصحاب رسانه به موشكافي اثر بپردازند و نه اينكه نقد شفاهي و خلق الساعه اصولا چنين پتانسيلي دارد. صحبت از گفتماني است كه سهيلي تنها يك چشمه اش را نشان داد. گفتمان رفع مسئوليت و عدم پاسخگويي. درست مثل وقتي كه در اين كشور اتفاق ناخوشايندي مي افتد و مسئول مزبور با ذكر اين شبه جمله كليشه اي كه «من مسئوليت اين مساله را مي پذيرم» و بعد هم آب از آب ليوان پايه بلند مديريتش تكان نمي خورد به ادامه فعاليت خويش با روند گذشته مي پردازد. مثالها در اين قضيه زيادند و مجال و حوصله نيست براي واكاوي ماجرا. اينكه سهيلي در كجاي سينماي ماست و رزومه اش چيست هم اصلا در هيج كجاي قامت اين سطور نمي گنجد. اصولا احترام همه آدمهايي كه دارند در حوزه فرهنگ فعاليت مي كنند بر همگان فرض است. و نيز نگارنده بر اين باور است كه دفاع از يك اثر هنري توقعي است گزاف از آفريننده اش. اثر خود بايد بيانگر ويژگي هاي خويش باشد و مولف احتمالا پس از توليد آفريده اش آنقدر از آن فاصله مي گيرد كه بتواند خود را جدا از اثر بپندارد و آن را بسپارد به مخاطبان. اما ادبيات سهيلي ادبياتي است كه شبيه هرچه باشد شبيه احترام نيست. حوصله تحليل نداشتن ايشان هم كه احتمالا از خستگي است انشا ا... ؛ اما نشست هاي رسانه اي جشنواره فيلم فجر بايد مورد بازنگري جدي قرار گيرد. حتي پيش از آنكه كسي بيايد و درباره مسئوليت پذيري و مسايلي از اين دست كار تئوريك و پشتوانه دار انجام دهد و به شاخص سازي درباره اين مساله در فرهنگ عمومي مان بپردازد. خيال بچه گونه م ، يه بت مي سازه از تو تو بازيهاي ساده ش ، همش مي بازه از تو يه تصوير از تو دارم ، يه جايي تو گذشته هنوزم قانعم به ، همين اندازه از تو * تو واويلاي آفتاب ، واست سايه مي بافم واسه الماس چشمات ، زمينو مي شكافم زمين پلكامو باش ، با گودال كنارش! ببين از وقتي رفتي ، مث ابرا كلافم * هميشه قسمت اينه ، دلم تنها بشينه ازت رويا بسازه ، ولي چيزي نبينه خودت هم خوب مي دوني، مي شد با من بموني نموندي از تو مونده ، يه عقده توي سينه * يادت نيست وقت رفتن ، رومو كردم به ديوار؟ و گفتم خوب خوبم ، برو خدا نگهدار؟ تو رفتي ابرا موندن، من و يپيشوني داغ من و پاشويه ي شعر ، رو واژه هاي تبدار پرده اول: شعف چه از فوتبال خوشت بيايد چه نه بي گمان از رفتن تيم ملي به جام جهاني حس خوبي توي دلت پيدا مي شود. غرور آرام آرام از سينه ات مي آيد بالا و كم كم تا گونه هايت و پيشانيت نفوذ مي كند. چه از مدل ريش اصغر فرهادي گرفته تا شيوه روايتش تا ايدئولوژي اش و چه قاب بندي هايش خوشت بيايد يا نه، نمي تواني موفقيت هاي بين المللي اش را ناديده بگيري و سرخوش نشوي. با هر نگاهي به فيلم جدايي نادر از سيمين گلدن گلوب و اسكار آنقدر نام هاي بزرگي هستند كه غرور ملي ات را قلقك بدهند. براي فرهادي و بيش از آن براي سينماي بي خانمان مان خوشحالم. پرده دوم: شوق هفت پرده فرزاد موتمن را ديدم. يك فيلم به شدت شخصي و دلي. فضاي طنز گزنده فيلم با تيرگي هاي دنياهاي كاراكترهايش و فاصله گذاری های برشتی به جایش حسابي به دلم نشست. شايد مدتي وقت نياز دارم كه بتوانم ادعا كنم حتا از شبهاي روشن هم بيشتر دوستش دارم. پرده سوم: بي ساماني بي ساماني و بي خانماني روايت امروز سينماي ماست. خانه سينما در آستانه جشنواره فيلم فجر تعطيل شد و خيل سينماگران بي خانمان. قصه انجمن هاي گوناگونش با قصه آدمهاي محترمي كه آن مكان به ارتزاقشان متصل بود نيز به كنار. راستي حال سينماي ما خوب است مگر نه؟ پرده چهارم: همدلي به دليلي شخصي رجوع كرده ام به كارنامه مجيد مجيدي و دارم فيلمهايش را مرور مي كنم. فضاي فيلم بدوك حسابي به دلم نشست. به عنوان نخستين فيلم بلند كارگردانش در اوج سالهايي كه رويكرد به سازندگي و مصرف گرايي و ... گفتمان غالب بود، بدوك اثري است قابل تحسين. اما باران را پخته ترين و سالم ترين اثر مجيدي ديدم. بدون رويكردي ارزش گذارانه به پديده فقر. داستان اجتماعي شدن و عشقي فرامرزي كه به بلوغ كاراكتر نوجوانش مي انجامد. باران در كارنامه مجيدي قطعا اثري است ماندگار و كاري است كه براي دل ساخته شده و نه هيچ چيز ديگر. پرده پنجم: دريغ ماههاست كه سينما نرفته ام. پرده پششم: رخوت براي دومين بار ورود آقايان ممنوع رامبد جوان را ديدم. اعتراف مي كنم خيلي دوستش نداشتم. شايد جو زدگي ام ناشي از ديدن كمدي هاي سخيف با شوخي هاي زننده بود... به هر حال كمدي آبرومند جوان ديگر فيلمي شاخص در ميان فيلمهايي كه ديده ام نيست. پرده هفتم: فنا اين شبها هر جا مي روم همه نشسته اند و سريال تركي مي بينند. كم كم دارم مانند فضاي فرهنگ عمومي و مردم شناسانه مان به فنا مي روم. (1) تو یادت نمی آید. وقتی چای خشک را پیچیدم لای روزنامه و آتش زدم. اولین پک را
که زدم روبروی آینه قدی ناگهان مردانگی ام شد. تو چند خیابان آن طرف تر داشتی
آماده می شدی بروی کلاس شیمی. حالا سالها گذشته و من هنوز ناقص می سوزم و مونوکسید
کربن می شوم. حتا در اوایل بهار و زیر درخت.تو اما هزاران کیلومتر آن طرفتر سرت را
روی شانه ای گذاشته ای و داری سیگار برگ دود می کنی. (2) مدتهاست به صفحه فیسبوکت سر نزده ام. دست و دلم به دیدن عکسهایت نمی رود. همین
دیروز خودم را هم نزدیک بود بلاک کنم. از آخرین باری که دیدمت با آن سیگار کلفت
برگ کلی از خاطره اولین دیدارمان فاصله گرفتم. (3) حس می کنم چشمانم ضعیف شده اند. نمی دانم از مردانگی زیاد است یا از زل زدن
مداوم به مونیتور. (4) تو یادت نمی آید. مدتها بود شماره را نوشته بودم و منتظر فرصت که دم در کلاس
شیمی بی سرو صدا به تو بدهم. شما گروه قبل از ما بودید و من در تمام ساعت تدریس
آقای ک لابلای تمام پیوندهای شیمیایی خودمان را می دیدم. از الکترونهای که توی سرم
با تو به اشتراک می گذاشتم تا اربیتال خالی دلم. اما سال به کنکور رسید و تو رفتی
آن طرف دنیا و شماره همچنان لای کتاب...

گاه مردن نیز آسان می شود
گاه تنهایی شبیه مزه ای ،
تلخ زیر حس دندان می شود
گاه هر چه ساختی با یک نسیم
مثل کوه ماسه ویران می شود
گاه حتا آدمی از بودنش
در لباس تن پشیمان می شود
گاه با یک واژه سرد و ضخیم
توی شهریور زمستان می شود
گاه حتی مسجد چشمان تو
جایگاه بت پرستان می شود
گاه رسوایی تو در لحظه ای
در تمام شهر اکران می شود
بعد هم که کلبه تنهایی ات
خود به خود مانند زندان می شود
تو ولی برگرد لطفا ماه من
گاه با یک گل بهاران می شود
فروردین 91

میخواهم انتهای این متن را باز بگذارم. مولفی شدهام که آگاهانه مرگ را انتخاب
کرده. پای یخ چشمهای تو. زیر تیزی زمستانی که از کلماتت بیرون میافتند. میخواهم
توی خلأ رها کنم نوشتهام را. حالا میبینی!!
با ازدواج آدم و آهن موافقم
با چشمهای طوسی روشن موافقم
با چکمه های قهوه ای این زن عجیب
با ساقهای لاغر ِ رفتن موافقم
شاید درست نیست بگویم ولی هنوز
با دگمه های بسته این زن موافقم
من با حضور این زن هفتاد و هفت رنگ
در جای جای تابلوی «من» موافقم
چشمی سفید و یخ زدن من به زیر پا
با برفهای نیمه بهمن موافقم
افتاده ام به زیر از آن ضربه نخست
وقتی که با حضور تبر زن موافقم



| Design By : Pichak |


